|
|
||
میدانم اگر بعد از اين بنويسم، چطور چيزی از آب درمیآيد. همين دانستن است که باعث میشود ديگر دليلی برای نوشتن نداشته باشم. در عوض يک ليست بلند از دلايلم برای ننوشتن دارم. ترجيحا تلفنها و ايميلهايم را هم جواب نمیدهم. معنايش اين نيست که ارزش دوستان انگشتشمارم را نمیدانم. فقط فکر میکنم اين طور برای خودم و آنها بهتر است.
شيث عزيز از تغييرات خودش نوشته بود. البته ايشون هنوز توی ليست سازمان ملی جوانان هستن و هرقدر هم که احساس پيری کنن، اين نبايد به حس کوچکتر بودنشون از ايکس لطمه بزنه. به هر صورت يه نوعی از احساس رو تو خودشون کشف کرده بودن که خيلیهای ديگه هم مشابه اون رو دارن ولی زياد بهش فکر نمیکنن:
ديدن كامنت يا ايميل دوستان به خصوص وقتي از غيبت آدم نگران ميِشند خيلي لذت بخش و شاد كنندهاست. اونقدر كه هوس ميكني هي الكي دير به دير بنويسي كه نگرانت بشند.
شايد منم يه زمان کوتاه در همون دوره جوانی از نگران شدن اونايی که برام نگران میشدن خوشم ميومد ولی خيلی زود به اين نتيجه رسيدم که اين احساس معمولا به پشيمونی ختم ميشه. دو تا مثال حداکثری از بين اون چيزايی که باعث شد به اين نتيجه برسم رو خيلی خلاصه اينجا مینويسم:
-از وقتی که دکتر ناراحتی قلبی دختر خالهام رو تشخيص داد، خاله تمام فکر و ذکرش اين بود که دخترش به قلبش فشار نياره ... . مهربونيش شايد اون زمان خيلی واسه دخترش دلچسب بود ولی بعد از اين که قلب خاله ايستاد، دخترش بارها آرزو کرد که کاش در کنار لذت بهرهمندی از نگرانیهای پرمحبت مادرش، طعم نگران شدن برای او رو هم چشيده بود.
-يک زوج حدودا شصت ساله در فاميلمون میشناختم که بچههاشون مستقل شده بودن و زندگی معمولی داشتن تا اين که متوجه شدن متاسفانه خانم خوب خونه سرطان دارن. بعد از اون آقای خونه تقريبا تمام مدت درگير درمان همسرش بود. تمام سعيش رو هم کرد و خوشبختانه بعد از سه سال، شيمیدرمانی نتيجه داد (منم اگه جای اون خانم بودم همه اون نگرونیها رو حق خودم میدونستم و تا آخر فکر میکردم به اندازه کافی درکم نمیکنن). با فاصله کمی از شنيدن خبر خوب سلامتی اون خانم، خبر بد بستری شدن همسرش در بيمارستان رو شنيديم. دکتر گفته بود سرطان پيشرفت کرده و کاری نمیشه کرد. دو ماه بعد همه چيز تمام شده بود.
حالا ايکس که سنی ازش گذشته و شيث رو دوست داره دوستانه بهش پيشنهاد میکنه که هميشه يادش بمونه اونايی که براش نگران ميشن عزيزترين کسانش هستن و چون نگرانی احساسيه که تحملش سخته، شيث ناز نبايد دوست داشته باشه بهترينهاش دچار اين حس بشن. بهعلاوه همه اونايی که نگران ما ميشن مثل خودمون انسان و دچار ضعفها و ناراحتیهايی -شايد بيشتر و شديدتر از اونی که به خاطرش نگران ما هستن- باشن که ما ازش بیخبر باشيم و اون وقتی که غرق چشيدن لذت محبت سيال يه عزيز هستی ممکنه و احتمالش زياده که فراموش کنی لازمه تو هم نگران او باشی.
إنَّ اللهَ و ملائكتهُ يُصَلّونَ عَلى النّبي يا أيها الذينَ آمنوا صلّوا عَليهِ و سَلِّمُوا تَسليماً
آمريکايیها هيچ عجله و انگيزهای برای آزاد کردن ديپلماتهای ايرانی ندارند. انگليسیها هم تا همين اواخر يک خواب پر از پنبهدانه میديدند
: در دنيايی که اسراييل توانست برای آزاد کردن ۲ نظامیاش به لبنان لشگرکشی کند، میشود به بهانهی آزاد کردن ۱۵ نظامی تحريم ايران را تسريع کرد. آنها با اميدواری زايدالوصفی يک دسته گل به آب میدهند و ايرانیها هم آن دسته گل را يکجا در آبهای خودشان از آب میگيرند. البته واضح و مبرهن است که آزادی سربازان انگليسی از اهميت ويژهای برای دولت بلر برخوردار است. در اين راستا کوششهای فراواني صورت گرفته است و تا کنون تعدادی از اين سربازان برای حفظ سهم(؟) بريتانيا از ثروت عراق از قيد حيات آزاد شدهاند
. با وجود اين به نظر میرسد مردم انگلستان تا قبل از آن که رسانههای آن کشور حسابی شيرفهمشان کنند، به اندازه کافی از اين موضوع آگاه نبودند. حالا خوشبختانه آنها خوب میدانند که دولتشان از هيچ کوششی برای آزاد کردن جگرگوشههای آنها دريغ نخواهد کرد و -اگر خدا بخواهد- میشود اميدوار بود که دولت انگليس تحت فشار افکار عمومی
برای معاوضه ديپلماتهای ايرانی با ملوانان دربند -که نزديک بود مجانی آزادشان کنيم- وارد مذاکره شود
.