بخشی از دعاى امام رضا عليه السلام

 بارالها!

تو اطمينان من در هر اندوهى،

و اميد من در هر سختى،

و در هر امرى كه بر من وارد شود، توشه‌ام تواى،

چه بسيار گرفتاري‌ها كه ...

قلب‌ها در آن ناتوان،

و چاره‌انديشى در آن بى‌فايده،

و كارها در آن بى اثر،

و دوران و نزديكان و دوستان در آن درمانده،

و دشمن در آن شاد مى‌گردد،

آن گرفتارى را با تو در ميان گذارده،

و شكايت آن را نزد تو آوردم،

در حالى كه در آن تنها اميدم به تو است و نه جز تو،

و تو گشايش عطا فرمودى؛

و آن را برطرف ساختى و مرا كفايت كردى .  

 

منبع:سايت امام رضا عليه السلام

+ X ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

 

   «هر قدر هم گرفتار باشم يک شکايت‌نامه رسمی تنظيم می‌کنم. اين دفعه کاملا مصمم هستم. دست کم اين‌طوری کمی‌سبک می‌شوم» راه بندان کلافه‌ات کرده است. ديگران شايد با خونسردی به باز شدن راه فکر می‌کنند ولی فکرهای تو همين‌هاست که نوشتم.

   شب برايش می‌نويسی: بدجوری شاکی‌ام از بی‌ستاره بودنم. حسود نيستی ولی به نظرت می‌آيد حق داری به اين بی‌عدالتی معترض باشی که بعضی‌ها کهکشان دارند اما برای تو دريغ از يک ستاره‌ی کم‌نور. کاغذ نامه‌ات با اشکهايت حسابی خيس شده است. از پشت لا‌يه‌ی اشک تار می‌بينی. نور اتاق هم کم است. حس بدبختی‌ات با ترکيدن لامپ صد وات بالای سرت کامل می‌شود. يادت می‌آيد که اصلا آدرسش را نداری. يک بلايی سر دلت می‌آيد شبيه همان چيزی که برای لامپ بالای سرت اتفاق افتاد. نمی‌توانی تشخيص بدهی که شکست يا ترکيد. خوابت می‌برد. خواب يک کنفرانس نجومی را می‌بينی در مورد مرگ ستارگان. بعد تو عالمانه به خورشيد نگاه مي‌کنی و زيرلب می‌گويي ستاره‌ی مردنی! وقتی بيدار می‌شوی يک پيام کوتاه روی يکی از خرده‌های دل متلاشی‌ات پيدا می‌کنی که چشمت را بيشتر از تمام ستاره‌های دنيا روشن می‌کند: من نشانی تو را دارم.

+ X ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

منتظرم:)

يادم هست معلم تاريخمان وقتی از تلاش رضاخان براي متجدد كردن(!) ايران می‌گفت، به فعاليت‌های مشابه  و گاهی شديدتر کمال آتاترك در تركيه هم اشاره می‌كرد. مثل اين كه او خواندن نماز و اذان و اقامه را هم به زبان ترکی استانبولی تغيير داد و حروف لاتين را جايگزين الفبای عربی کرد. هنوز هم در آن کشور از حروف لاتين استفاده می‌شود. خلاصه اين كه خط و زبانشان برايشان مهم است(هرچند  خطشان هم مثل شاعرشان(؟) عاريه‌ای باشد). حالا چرا اصرار دارند دنيا مولانا را كه اشعارش به فارسي و عربی است، به عنوان شاعر آن مملكت بشناسد، در ذهن كوچك ايكس نمی‌‌گنجد. افغان‌‌ها حق دارند مولانا را به اعتبار بلخی بودنش و فارسی زبان بودن خودشان از مفاخر كشور خود بدانند. مسلما اين مانع ابراز ارادت آنهايی كه اشعار مولانا يا ترجمه‌هايش را خوانده‌اند و لذت برده‌اند، نسبت به او نمی‌شود اما مدفون بودن مولانا در قونيه مضحك‌ترين دليل براي آن است كه تركيه او را شاعر آن كشور معرفی كند. اگر هم به اقامت او در قونيه استناد می‌كنند كه لابد هريك از ممالك عراق و سوريه هم حق دارند بگويند چون مولانا مدتی در كشور ما بود و اتفاقا در شعرهايش از زبان عربی هم استفاده كرده است، متعلق به كشور ماست!
اين كه يونسكو به پيشنهاد تركيه سال ۲۰۰۷ را به نام مولانا نامگذاری كرده است، ايكس را ناراحت می‌كند چون احتمالا می‌تواند به شاعر‌دزدی همسايگان تركمان رسميت ببخشد. با وجود اين می‌تواند بهانه باشد برای اين كه ايكس از دوستانش خواهش كند اگر كليك رنجه فرموندند و مهمان وبلاگچه او شدند، يك بيت از مولانا در بخش نظرات اين يادداشت بنويسند.

+ X ; ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

کاش ...

پس چون[برادران] براو وارد شدند، گفتند: «ای عزیز، ...سرمایه‌ای ناچیز آورده‌ایم...بر ما تصدق کن که خدا صدقه دهندگان را پاداش می‌دهد»

جایی نزدیک گنبد سبزش، غصه‌دار بودم که چقدر دستم خالی است. آن روز یک غریبه دمپایی کهنه‌ام را به دو برابر قیمت نو بودنش خرید (موقع فروش دمپایی‌ام بین خواب و بیداری بودم). وقتی به ایران برگشتیم، قرار شد خاطراتمان را بنویسیم. مسابقه‌‌‌ای برگزار کردند و خاطره‌ی فروش آن دمپایی جزو خاطرات برگزیده شد(جایزه‌اش حدود هفتاد هزار تومان بود).

کاش در حضور کریمی که دمپایی کهنه‌ای را به بیش از هفتاد برابر قیمتش خرید، برای بی‌قیمتی خودم غصه‌ می‌خوردم شاید... .

+ X ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٦
comment نظرات ()