|
|
||

این تصویر تابلوی «جیغ» اثر «ادوارد مونک (Edvard Munch)» نقاش نروژی قرن نوزدهم است و تصویر فردی را نشان میدهد که زیر آسمان سرخرنگ در حالی که سر خود را با دو دست گرفته فریاد میزند. این تابلو با فروش ۱۱۹ میلیون دلار، رکورد جدیدی در تاریخ حراج آثار هنری جهان ثبت کرد و گرانترین اثر نقاشی جهان لقب گرفت. خریدار این اثر ناشناس باقی مانده است.
حالا نه لزوما در حد ادوارد مونک، اما یک نقاش خوب پیدا نمی شود که تصویری از این خریدار ناشناس بکشد در لحظه ای که درست و حسابی متوجه شود با این پولی که برای شادی دل کوچک خودش هزینه کرده است، چند دل دیگر را می توانست شاد کند؟
سعی می کنم فکر نکنم به آن چیزهایی که ذهنم را اشغال کرده است. این طوری احساس بهتری نسبت به خودم پیدا می کنم. وقتی زیادی تجسس کنم در گوشه و کنار فضای ذهنم و چشمم به تلمبار اشتغالات این روزهایم بیفتد لابد این هم یادم می آید که یک زمانی دست کم گاهی فکر می کردم ... . بعضی ها می گویند بی خبری خوب است و اگر این طور باشد این روزها بسیار خوبم «که از خویش خبر نیست مرا». در همین حال کنترل تلویزیون را برمی دارم و روشنش می کنم که مبادا سکوتی ایجاد شود که خطر تفکر منجر به آگاهی را در پی داشته باشد و این بی خبری خوب(!) از دست برود. نقشه ام نمی گیرد. هرچند احتیاط کرده ام و شبکه یک، شبکه هر ایرانی را انتخاب کرده ام که به زعم من از این جهت کم خطر و حتی بی خطر است. مستندی پخش می کرد با عنوان در هوای تو در مورد زندگی آیت الله ابن الرضا و چون هیچ هشدار قبلی نداشت که این مستند مناسب آنهایی که سن معرفتی شان زیر فلان است، نمی باشد، من هم آن را دیدم. چند قطره اشک شاید کمی آدم را سبک کند اما ... . جای نگرانی نیست! دوباره خواب بی خبری تمام وجودم را فرامی گیرد. مردمان خواب شاید اتفاقی بیدار شوند اما بیدار ماندن اتفاقی نیست، آنهایی که بیدارند یا مجبور شده اند یا تصمیم گرفته اند که خواب نباشند.
الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا
یادداشتی گذاشته بودم که حذفش کردم. قسمت اصلی اش این بود که آیا کسی نیست به این دانشجوهای محترم بفماند کارشان اشتباه بود و ... . امروز دیدم که باز هم بزرگی گفته است و شاید از میان آن جماعت کسی با گوش شنوا پیدا شود. کاش وقت بیشتری برای فکر کردن بگذاریم. جبهه مبارزه با استکبار را تشخیص بدهیم و بدانیم با کدام کار ما تضعیف و با کدام کار ما تقویت می شود. دست کم درک تفاوت دولت موقت و مرحوم بازرگان و دکتر یزدی با دولت دهم و آقای احمدی نژاد و دکتر صالحی که نیاز به نبوغ ندارد. اگر اندکی از آن بصیرتی که مدعی اش هستند را داشته باشند متوجه خواهند شد که نصیحت پدرانه آیت الله مکارم در واقع حرف دل دیگر دلسوزان نظام هم هست:
پا نوشت: به هیچ و جه از بسته شدن سفارت انگلیس نگران نیستم. نگرانی ام از فقدان بصیرت است.
من از کلمه رزمایش که به جای مانور انتخاب شده خوشم میاد و از معدود جایگزینهایی هست که میپسندمشون اما اینجا به نظرم همون مانور مناسبتره!
مجموعهای از طنزنوشتههای مشهور به «پ نه پ» در قالب یک کتاب جیبی ارزان و خواندنی توسط نشر خبر امروز منتشر شد.
در قسمتی از این کتاب میخوانیم:
پدربزرگم فوت کرده، تو قبرستونیم. دوستم زنگ زده میگه: کجایی؟
میگم: قبرستون.
میگه: واسه چی؟
میگم: واسه پدر بزرگم.
میگه: اِ ، فوت کرد؟
ـــ پـَـ نه پـَـ ! تمرینی اومدیم مانور بدیم اگه یه وقت اتفاقی افتاد هول نشیم!
ایکس: خب، از نظر ما مانور دادن واسه مرگ افراد مسخره است، برای همین چنین طنزی میسازیم!
به نوشته دیلی میل، کارکنان دانشکده خبرنگاری در لندن، نمونههای آزمایشی اعلام مرگ ملکه را در بی بی سی، ملاحظه و ارزیابی کردهاند.
یکی از مسوولان بی بی سی به خبرنگاران گفته همانند دیگر سازمانهای انگلیسی، بی بی سی نیز برای اعلام مرگ ملکه این کشور آماده شده است.
ایکس: گویا از نظر انگلیسیها مانور دادن مثلا برای مرگ ملکه مسخره نیست. عجیبتر اینکه به نظر میاد انتظار دارن با انتشار چنین خبری تحسین بشن!
"امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهنهها و مرفهین بی درد شروع شده است "
این کلام آشنا بخشی از پیام امام در تیر ماه 1367 است. اخبار جنبش تسخیر وال استریت را که دنبال میکردم از خودم میپرسیدم این جنگی که شروع شد و کمکم در حال فراگیر شدن است و میدانیم با شکوه هرچه تمامتر به نفع مستضعفین عالم به سرانجام خواهد رسید، بالاخره کی تمام میشود؟
×××
خبرگزاری مهر به نقل از ایندیپندت در مورد سناریوی طرح اتهام تلاش ایران برای ترور سفیر سعودی درآمریکا، نوشته بود:
ظاهر امر که نشان میدهد مشکلات سران کشورهای گرفتار جنبش 99 درصدی کمتر از مشکلات دیکتاتورهای خاورمیانه نیست. احتمالا همین مشکلات و فشارها در ایجاد توهم انتفاع از این به اصطلاح راهکار موثر بوده است! به نظر میرسد که هدفشان منحصر به انتشار اکاذیب با بوق و کرنا نمیشود. به هر صورت از این یک درصدِ صاحبِ قدرت و ثروت اضافی در کشورهای مذکور -که پیش از این نقصان عقلشان را در ماجرای جنگ عراق به نمایش عمومی گذاشتهاند- انتظار دوراندیشی نمیتوان نداشت!
لینک یک حرف حسابِ مرتبط: آتش به اختیارها!
در خبر آمده بود:
رییس کل بانک مرکزی خطاب به خبرنگاران با طرح این سوال که آیا شما می توانید بگویید که آقای خاوری بازمی گردد یا نه؟ گفت: من هم مثل شما هستم.
عنوان نامناسبی که برای خبر انتخاب کرده بودند این بود:
بهمنی: نمیدانم خاوری باز میگردد یا نه
آقای بهمنی اگر همانطوری که خودش گفته مثل ما باشد، میداند که وقتی
در برفت و در برفت و در برفت (با اندکی دخل و تصرف در حکایت مثنوی)
برنمیگردد یا دست کم بنای بازگشت ندارد! آدم در چنین شرایطی قوه توجیهش چنان قوی میشود که دلایل واضح و مبرهن را هم با استدلال نفی میکند. چه رسد به این جناب که کار غیر قانونی اثبات شدهای و چه بسا اثبات نشدهای هم مرتکب نشده است. یک مصلحتاندیشی کوتاه مدت حکم میکند که پشت سرش را نگاه هم نکند. حتی در بهترین حالت ممکن نیز به دلیل برخی کوتاهیها مجبور به پرداخت هزینههایی خواهد بود که ظاهرا هوشمندانه از آن گریخته است. او اما به اندازهای هوشمند و مصلحتاندیش نبود که بداند
هر که گریزد ز خراجات شهر
خارکش غول بیابان شود
فیلم مستندی بود که از نظر ایکس ارزش دیدن داشت. بخشی از آن در مورد کشفیات باستانی مربوط به حدود نه هزار سال قبل و تحقیقات یک گروه روانشناسی در مورد اثرات یاد مرگ بر انسانها بود. یکی از آزمایشهای جالبشان این بود که چند دانشجو را نشانده بودند و روی یک پرده بزرگ کلمات قشنگ به آنها نشان می دادند. کلماتی نظیر گل و آبشار و ... . کلمات به آهستگی محو می شد و بعد کلمه بعدی ظاهر می شد. در فاصله تغییر کلمات به اندازه چند صدم ثانبه کلمه "مرگ" را هم نمایش می داند که البته چشم نمی توانست چیزی را در این زمان ببیند اما گروهی از دانشجوها که در معرض همین یادآوری ندیدنی واقع شده بودند عکس العملهای خاصی از خودشان بروز می دادند. آنها در آزمایش بعدی که تصاویری از سیاستمداران و هنرپیشه ها و ... بود به تصاویر کسانی که مرده بودند زمان طولانی تری نگاه می کردند. واکنشهای دیگری هم نشان می دادند بعد از همان یادآوری بسیار کوتاه....
***
امام صادق علیه السلام در مورد تأثیر عمیق یاد مرگ بر بیداری روح و جان آدمی می فرماید: «ذِکْرُ الْمَوتِ یُمِیتُ الشَّهَواتِ فِی النَّفْسِ وَیَقْطَعُ مَنابِتَ الْغَفْلَةِ وَیُقَوِّی النَّفْسَ بِمَواعِدِ اللّهِ وَیُرِقُّ الطَّبْعَ وَیَکْسِرُ اَعْلامَ الْهَوَی وَیُطْفِی ءُ نارَ الْحِرْصِ وَیُحَقِّرُ الدُّنْیا؛ یاد مرگ خواهشهای باطل را از دل زایل می کند و ریشه های غفلت را می کند و دل را به وعده های الهی قوی و مطمئن می گرداند و طبع را رقیق و نازک می سازد و عَلَمهای هوا و هوس را می شکند و آتش حرص را فرو می نشاند و دنیا را حقیر و بی مقدار می سازد».
بیست و چهارم اسفند سال 63، اتفاقی رخ داد که فهمیدنش آسان نبود مگر برای عده ای معدود. از آنهایی که شرایط فهمیدنش را داشتند افراد زیادی باقی نماندهاند، چراکه بسیاری از آنها به آنچه آرزو داشتند رسیدهاند. او مردی بود که یک بار با تمام وجود انفجار را حس کرده بود در سال 60 و آن روز باز هم بمب بود و ناامنی و تکههای بدن نمازگزاران که در فضا پراکنده میشد و طمانینه مردی که منتظر بود و آرام.
به آنچه از زمان جنگ در خاطرم مانده کاری ندارم، به حکایتهایی که از جناب بنیصدر و اختلافاتش با چمران میدانیم استناد نمیکنم، در مورد خونی که سید ابوالحسن بنیصدر به دل بزرگمردمان جان بر کف سرزمینم کرده بود نمینویسم، اصلا به نوع خروجش از این کشور و این که واقعا عقل سلیم کدام یک از این دو تن ، آیت الله سید علی خامنهای و مهندس سید ابوالحسن بنیصدر، را با توجه به سابقه اهل فرار تشخیص میدهد، نمیپردازم. نمیگویم برای یادآوری و یا آشنایی با ایران روزگار جنگ کتاب "دا" را بخوانید. اصلا اگر فرصت ندارید نیازی نیست وصیت نامه جانسوز جهانآرا را مرور کنید و دنبال مصادیق "سران تازه به دوران رسیده که نعمت آزادی را درک نکردهاند چون دربند نبودهاند یا در گوشههای تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بودهاند" بگردید. فقط اگر روزی روزگاری یک شبکهای مثل بیبیسی با آگاهی کامل از همه تاریخ معاصری که ما وقت خواندن و مرور کردنش را نداریم و با علم به بیحوصلگی ما، برایمان مستند ساخت و از جناب بنیصدر نقل قول کرد که "فرار آقای خامنهای از کرخه کور در زمان جنگ، باعث شکست ایران شد" باور کنید که به شعورمان توهین کرده است!
رمز عبورم را میپذیرد و آن را ضعیف ارزیابی میکند. آن رایانه فاقد شعور هم اگر تذکر نمیداد، خودم میدانستم ضریب امنیتی رمز عبورم پایین است. نظر شخصی و مبتنی بر یک تجربه است: خطر این که یک رمزی انتخاب کنم که هر هکر نابلدی بتواند کشفش کند از خطر انتخاب رمزی که بعدا ممکن است فراموشش کنم کمتر است. همه مساله هم به اینجا ختم نمیشود. در آرشیو خاطراتم بخشهایی از تاریخ ایران خاک میخورد که نمیتوانم کامل به خاطر بیاورمش. آن زمانها به زحمت میشد نوجوان محسوبمان کرد و من هنوز نمیتوانستم درک کنم که چرا آن کشوری که ایران دستگاههای شنودش را در وزارت خارجه ما کشف کرده بود و به شدت مورد اعتراض ایران بود با پررویی مدعی شده است که ایران یک مساله عادی و رایج را بیش از اندازه بزرگ کرده است. بعدها عاقلتر شدیم، دنیادیدهتر شدیم،اطلاعاتمان بیشتر شد و متوجه شدیم که آن پرروها خیلی هم بیراه نمیگفتند. در مملکت خودشان هم همین کار را میکنند و اصولا همه جای دنیا همین اتفاق میافتد. معمولا نیازی هم به توانایی ذهنی یک هکر هوشمند ندارد. اصلا خیلی وقتها ارتباط خاصی به هکرهای بیچاره ندارد. مثلا شاید کافی باشد که چند عدد هندوانه زیر بغل آنهایی که به اشتباه احساس فرهیختگی میکنند قرار داده شود که شما نابغه هستید (همیشه که اخبار کذب تکذیب نمیشوند!) و یا همان جماعت را به یک بهانه دیگر گول بزنند که ما از عدم امنیت شما نگرانیم تا خودشان به دست خودشان شرایط را برای دسترسی آسان ایجاد کنند. منظورم این نیست که هشدار گوگل بیراه است، ما که بدون هشدار هم ملتفت موضوع بودیم اما تعجبم از این است که بعضیها تصور میکنند مثلا اگر از گوگل کروم استفاده کنند امنیتشان بسیار بیشتر است. از دید من عوام که شرایط امنیتی آنها هیچ فرقی نمیکند. البته واضح است که وقتی ناامنی از جانب خود گوگل باشد هشداری در کار نیست. درست است که هیچ ارتباطی به ایکس و دوستانش ندارد اما شاید به این مطلب مرتبط باشد که اطلاعات بیارزش هم گاهی قابل فروشاند و گوگل به زعم ما که اهل تجارت است. زیاده عرضی نیست!
پینوشت:
1.ایکس هم رمز عبور حساب گوگلی خودش را تغییر داده است. اگر ایمیلهایتان بیجواب ماند مطمئن نباشید که ایکس یک بلایی سرش آمده است. یک احتمال معقول این است که رمز عبور جدیدش را فراموش کرده باشد! هرچند خودش چنین احتمالی را جدی نگرفته و به دلیل اعتماد به نفس بالایی که دارد از حفظ کردن آن در جایی خارج از حافظه کم ظرفیتش خودداری میکند.
2.هرگز فراموش نکنید: اگر چیزی را به زبان آوردید، یا در جایی نوشتید، یا گاهی حتی از خاطر گذراندید دیگر نباید مطمئن باشید که کسی از آن مطلع نخواهد شد.
مسوول مربوطه تلویحا گفت که کسی وظیفه نداره این فرم ما رو از کرج به تهران ببره. سعی کردم دیگه به اعصابخردکن بودنش فکر نکنم، برم فرم رو بگیرم و آماده کنم و خودم شخصا ببرم تهران تحویلش بدم. وارد دفتر مسوول فوق الذکر که شدم یه آقایی رو دیدم که قیافه آدمهای زحمتکش رو داشت، دمپایی پاش بود و یه سری کاغذ دستش بود. لبخند زدم شاید این طوری خستگیش رو فراموش کنه. دیدم بدون اینکه خانم مسوول من رو معرفی کنه من رو شناخت. گفت خستهاین. موبایلتون رو هم که جا گذاشتین. آشناترها میدونن که خوش ندارم زیادی در دسترس باشم و جز در مواقعی که به تشخیص خودم لازم باشه گوشیم همراهم نیست. گفتم جا نذاشتمش،خونه است و تماسهای بیپاسخم رو چک میکنم. با خودم گفتم چه عالی، این یه کارگر زحمتکش معمولی نیست، پیک هستش و چون آخر مثبتاندیشی هستم خیال کردم و به عبارت دقیقتر توهم زدم که پیک اومده یه سری کاغذ مثل فرم من رو ببره تهران به همون مقصدی که قرار بود فرم من هم بره و بعد خانم مسوول که بسیار مهربون هستن بهشون گفتن که با منم تماس بگیرن تا بیام فرمم رو بدم این جناب پیک با خودش ببره
. البته نه اینکه خیال کنین شیرین عقل شدمها، نه! در واقع به نظر خودم هم عجیب بود اما گفتم یه بار شانس آوردم دیگه، محال که نیست
. ضمنا فرضیه دیگهای هم مطرح نبود. هنوز چیزی از رویا پردازی من نگذشته بود که اون پیک زحمتکش شروع به پرسیدن احوال جیم کرد که میشناسیش یا نه و اگه بله از کی و چطوری و ...
. میخواست بدونه آیا جیم نماز میخونه و روزه میگیره و خیلی چیزهای دیگه. البته امتحانش تکراری بود و من قبلا همین سوالات رو جواب داده بودم . مشکل کوچیکی که وجود داشت این بود که من با فرض پیک بودن و زحمتکش بودن آقای محقق روی مهربون ایکس رو بهش نشون داده بودم و اون بنده خدا انتظار نداشت یهویی لبخندم محو بشه و قیافه کسی رو به خودم بگیره که عجله داره و میخواد بره که تا آخر وقت اداری به مقصدش در تهران برسه و ضمنا براش قابل درک نبود که چون اداره متبوع ایشون پرونده بنده رو مفقود کرده یه جورایی در جبههی دشمن محسوب میشه
تحقیقاتش که تموم شد و رفت، فرضیه رویایی خودم رو به خانم مسوول که هاج و واج نگاهم میکرد گفتم و زمان طولانی خنده بلندش باعث شد شدت مسخرگی اوضاع رو درک کنم.
پینوشت:
1. البته اینجانب اون سوالهای تکراری رو صادقانه، کامل و بسیار جانبدارانه جواب دادم، بخش شفاهی امتحانم هم به همین شکل بود طوری که آقای محقق شک نکرد که جیم مورد تایید ایکس هست. تنها مشکلی که ممکنه وجود داشته باشه اینه که از نظر محقق خود ایکس آدم باصلاحیتی نبود
2. طبق تجربه جدید ایکس هر کسی با هر ظاهری اعم از اینکه بهش بیاد یا نیاد، ممکنه مامور اداره بـــــــــــــــــــــــوق باشه
.