غنیمت

بالاخره به این نتیجه رسیدم که شایعه نیست بلکه یکی از آن واقعیت‌هایی است که سخت‌تر از شایعات باور می‌شوند. لینک و عنوان خبر را می‌گذارم اینجا:

درخواست اوباما از ایران: هواپیمای ما را پس بدهید!

مانده‌ام که این جناب واقعا چه فکری می‌کند که چنین چیزی می‌گوید؟ بعد یادم می‌افتد که شاید تقصیر خودمان است. آن چند طفل معصوم کوهنورد را همین طوری با سلام و صلوات راهی ینگه دنیا کردیم که پیش مادرانشان باشند و امر به آنها مشتبه شده است که ما کلا دستمان به خیر الکی است. همان‌ها که رفتند و گفتند بی دلیل ما را گرفته بودند و کنفرانس راه انداختند. این به قول قدیم خودشان آهن پاره هم در ظاهر زبان بسته است. اینجا که باشد هدفش را صادقانه به زبان خودش می‌گوید  و  بسیجی‌های اصیلی وجود دارند که برای شنیدن آن سراپاگوش هستند.  اما جناب اوباما به شما که برسد هیچ بعید نیست زبان باز کند و در یک کنفرانس خبری بگوید که من فقط می‌خواستم ایران را سمپاشی کنم و بابت این کار خیر طلبکار هم بشوید. البته بد نیست که از بقایای فسفر کله‌تان مصرف کنید که متوجه شوید اگر آن زمان بنا بود فردی از ایران در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کند و این نوع گروکشی‌ها برای پذیرش هیات ایرانی محتمل می‌نمود، امروز خوشبختانه  هیچ یک از فرماندهان سپاه قصد سفر به نیویورک ندارد حتی اگر همه تحریم‌های مسخره حذف شوند. کلا شما با سپاه بده بستانی ندارید که حالا  بخواهید به ستون بستانکار امیدوارانه چشم بدوزید! کابوس امروز آمریکا و اسرائیل شاید این باشد که مبادا ایران با روسیه یا سایر کشورها بر سر تکنولوژی این هواپیما وارد مذاکره شود.  خب، البته اینها همه هست و این همه نیست. (هرچند فکر می‌کنم خودتان هم می‌دانید که کشور مورد نظر روسیه یا چین نخواهد بود اما لیبرمن که نمی‌تواند فی‌المثال با سید حسن نصرالله وارد مذاکره شود.) بحمد الله، تنها مجاهد عالم و دانشمند ایران شهید تهرانی مقدم نبود. از این گوهرهای کمیاب هنوز هم داریم و ویژگی بارزشان شاکر بودنشان است و شکر نعمت در نازلترین مرتبه‌اش یعنی استفاده کامل از نعمت به شکل خداپسندانه. این استفاده که به معامله با فلان کشور و بهمان کشور ختم نمی‌شود. برای آسودگی خیالتان توصیه می‌کنم سعی نکنید از این خوابی که گمان می‌کنید کابوس است بیدار شوید که در حکم یک خواب شیرین است اگر بدانید!

+ ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٢
comment نظرات ()

کو گوش شنوا

یادداشتی گذاشته بودم که حذفش کردم. قسمت اصلی اش این بود که آیا کسی نیست به این دانشجوهای محترم بفماند کارشان اشتباه بود و ... . امروز دیدم که باز هم بزرگی گفته است و شاید از میان آن جماعت کسی با گوش شنوا پیدا شود. کاش وقت بیشتری برای فکر کردن بگذاریم. جبهه مبارزه با استکبار را تشخیص بدهیم و بدانیم با کدام کار ما تضعیف و با کدام کار ما تقویت می شود. دست کم درک تفاوت دولت موقت و مرحوم بازرگان و دکتر یزدی با دولت دهم و آقای احمدی نژاد و دکتر صالحی که نیاز به نبوغ ندارد.  اگر اندکی از آن بصیرتی که مدعی اش هستند را داشته باشند متوجه خواهند شد که نصیحت پدرانه آیت الله مکارم در واقع حرف دل دیگر دلسوزان نظام هم هست:

مهم این است که گاهى کارهایى فراتر از قوانین از سوى بعضى از جوانان عزیز احساساتى انجام مى‌گیرد، که بهانه مهمى به دست دشمن ماجراجو مى‌دهد و هزینه‌هاى زیادى باید براى آن بپردازیم، مانند همین حادثه اشغال سفارتخانه که سبب شد آنها با جنجال و هوچى‌گرى سعى کنند شکستى را که از مجلس خورده بودند، جبران کنند و إن‌شاءالله موفق نخواهند شد.

پا نوشت: به هیچ و جه از بسته شدن سفارت انگلیس نگران نیستم. نگرانی ام از فقدان بصیرت است.

+ ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۳
comment نظرات ()

مانور

من از کلمه رزمایش که به جای مانور انتخاب شده خوشم میاد و از معدود جایگزین‌هایی هست که می‌پسندمشون اما اینجا به نظرم همون مانور مناسبتره!

1.خبر انتشار یک کتاب

مجموعه‌ای از طنزنوشته‌های مشهور به «پ نه پ» در قالب یک کتاب جیبی ارزان و خواندنی توسط نشر خبر امروز منتشر شد.

در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:

پدربزرگم فوت کرده، تو قبرستونیم. دوستم زنگ زده میگه: کجایی؟
میگم: قبرستون.
میگه: واسه چی؟
میگم: واسه پدر بزرگم.
میگه: اِ ، فوت کرد؟
ـــ پـَـ نه پـَـ ! تمرینی اومدیم مانور بدیم اگه یه وقت اتفاقی افتاد هول نشیم!

ایکس: خب، از نظر ما مانور دادن واسه مرگ افراد مسخره است، برای همین چنین طنزی می‌سازیم!

2.خبر آمادگی بی‌بی‌سی

به نوشته دیلی میل، کارکنان دانشکده خبرنگاری در لندن، نمونه‌های آزمایشی اعلام مرگ ملکه را در بی بی سی، ملاحظه و ارزیابی کرده‌اند.

یکی از مسوولان بی بی سی به خبرنگاران گفته همانند دیگر سازمان‌های انگلیسی، بی بی سی نیز برای اعلام مرگ ملکه این کشور آماده شده است.

ایکس: گویا از نظر انگلیسی‌ها مانور دادن مثلا برای مرگ ملکه مسخره نیست. عجیب‌تر اینکه به نظر میاد انتظار دارن با انتشار چنین خبری تحسین بشن!

+ ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٠
comment نظرات ()

جنگ

"امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهنه‌ها و مرفهین بی درد شروع شده است "

این کلام آشنا بخشی از پیام امام در تیر ماه 1367 است. اخبار جنبش تسخیر وال استریت را که دنبال می‌کردم از خودم می‌پرسیدم این جنگی که شروع شد و کم‌کم در حال فراگیر شدن است و می‌دانیم با شکوه هرچه تمام‌تر به نفع مستضعفین عالم  به سرانجام خواهد رسید، بالاخره کی تمام می‌شود؟

×××

خبرگزاری مهر به نقل از ایندیپندت در مورد سناریوی طرح اتهام تلاش ایران برای ترور سفیر سعودی درآمریکا، نوشته بود:

طرفهایی که از طرح ادعاهای اخیر علیه ایران استفاده می کنند نو محافظه کاران، برخی حامیان اسرائیل و هواداران جنگ علیه ایران هستند. البته در خاورمیانه نیز عربستان، بحرین و امارات که مشکلات داخلی و اعتراضات مردمی را شاهد هستند استفاده های خاص خود را از این ادعاها می برند.

ظاهر امر که نشان می‌دهد مشکلات سران کشورهای گرفتار جنبش 99 درصدی کمتر از مشکلات دیکتاتورهای خاورمیانه نیست. احتمالا همین مشکلات و فشارها در ایجاد توهم انتفاع از این به اصطلاح راهکار موثر بوده است! به نظر می‌رسد که هدفشان منحصر به انتشار اکاذیب با بوق و کرنا نمی‌شود. به هر صورت از این یک درصدِ صاحبِ قدرت و ثروت اضافی در کشورهای مذکور -که پیش از این نقصان عقلشان را در ماجرای جنگ عراق به نمایش عمومی گذاشته‌اند- انتظار دوراندیشی نمی‌توان نداشت!

لینک یک حرف حسابِ مرتبط: آتش به اختیارها!

 

 

+ ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٤
comment نظرات ()

فرجام

در خبر آمده بود:

رییس کل بانک مرکزی خطاب به خبرنگاران با طرح این سوال که آیا شما می توانید بگویید که آقای خاوری بازمی گردد یا نه؟ گفت: من هم مثل شما هستم.

عنوان نامناسبی که برای خبر انتخاب کرده بودند این بود:

بهمنی: نمی‌دانم خاوری باز می‌گردد یا نه

آقای بهمنی اگر همان‌طوری که خودش گفته مثل ما باشد، می‌داند که وقتی

در برفت و در برفت و در برفت  (با اندکی دخل و تصرف در حکایت مثنوی)

برنمی‌گردد یا دست کم بنای بازگشت ندارد! آدم در چنین شرایطی قوه توجیهش چنان قوی می‌شود که دلایل واضح و مبرهن را هم با استدلال نفی می‌کند. چه رسد به این جناب که کار غیر قانونی اثبات شده‌ای و چه بسا اثبات نشده‌ای هم مرتکب نشده است. یک مصلحت‌اندیشی کوتاه مدت حکم می‌کند که پشت سرش را نگاه هم نکند. حتی در بهترین حالت ممکن نیز به دلیل برخی کوتاهی‌ها مجبور به پرداخت هزینه‌هایی خواهد بود که ظاهرا هوشمندانه از آن گریخته است. او اما به اندازه‌ای هوشمند و مصلحت‌اندیش نبود که بداند

هر که گریزد ز خراجات شهر

خارکش غول بیابان شود

+ ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()

اثرات

فیلم مستندی بود که از نظر ایکس ارزش دیدن داشت. بخشی از آن در مورد کشفیات باستانی مربوط به حدود نه هزار سال قبل و تحقیقات یک گروه روانشناسی در مورد اثرات یاد مرگ بر انسانها بود. یکی از آزمایشهای جالبشان این بود که چند دانشجو را نشانده بودند و روی یک پرده بزرگ کلمات قشنگ به آنها نشان می دادند. کلماتی نظیر گل و آبشار و ... . کلمات به آهستگی محو می شد و بعد کلمه بعدی ظاهر می شد. در فاصله تغییر کلمات به اندازه چند صدم ثانبه کلمه "مرگ" را هم نمایش می داند که البته چشم نمی توانست چیزی را در این زمان ببیند اما گروهی از دانشجوها که در معرض همین یادآوری ندیدنی واقع شده بودند عکس العملهای خاصی از خودشان بروز می دادند. آنها در آزمایش بعدی که تصاویری از سیاستمداران و هنرپیشه ها و ... بود به تصاویر کسانی که مرده بودند زمان طولانی تری نگاه می کردند. واکنشهای دیگری هم نشان می دادند بعد از همان یادآوری بسیار کوتاه....

***

امام صادق علیه السلام در مورد تأثیر عمیق یاد مرگ بر بیداری روح و جان آدمی می فرماید: «ذِکْرُ الْمَوتِ یُمِیتُ الشَّهَواتِ فِی النَّفْسِ وَیَقْطَعُ مَنابِتَ الْغَفْلَةِ وَیُقَوِّی النَّفْسَ بِمَواعِدِ اللّهِ وَیُرِقُّ الطَّبْعَ وَیَکْسِرُ اَعْلامَ الْهَوَی وَیُطْفِی ءُ نارَ الْحِرْصِ وَیُحَقِّرُ الدُّنْیا؛ یاد مرگ خواهشهای باطل را از دل زایل می کند و ریشه های غفلت را می کند و دل را به وعده های الهی قوی و مطمئن می گرداند و طبع را رقیق و نازک می سازد و عَلَمهای هوا و هوس را می شکند و آتش حرص را فرو می نشاند و دنیا را حقیر و بی مقدار می سازد».

+ ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٢
comment نظرات ()

فقط همین!

بیست و چهارم اسفند سال 63، اتفاقی رخ داد که فهمیدنش  آسان نبود مگر برای عده ای معدود. از آنهایی که شرایط فهمیدنش را داشتند افراد زیادی باقی نمانده‌اند، چراکه بسیاری از آنها به آنچه آرزو داشتند رسیده‌اند. او مردی بود که یک بار با تمام وجود انفجار را حس کرده بود در سال 60 و آن روز باز هم بمب بود و ناامنی و تکه‌های بدن نمازگزاران که در فضا پراکنده می‌شد و طمانینه مردی که منتظر بود و آرام.

به آنچه از زمان جنگ در خاطرم مانده کاری ندارم، به حکایت‌هایی که از جناب بنی‌صدر و اختلافاتش با چمران  می‌دانیم استناد نمی‌کنم، در مورد خونی که سید ابوالحسن بنی‌صدر به دل بزرگ‌مردمان جان بر کف سرزمینم کرده بود نمی‌نویسم، اصلا به نوع خروجش از این کشور و این که واقعا عقل سلیم کدام یک از این دو تن ، آیت الله  سید علی خامنه‌ای و مهندس سید ابوالحسن بنی‌صدر، را با توجه به سابقه اهل فرار تشخیص می‌دهد، نمی‌پردازم. نمی‌گویم برای یادآوری و یا آشنایی با ایران روزگار جنگ کتاب "دا" را بخوانید. اصلا اگر فرصت ندارید نیازی نیست وصیت نامه جانسوز جهان‌آرا را مرور کنید و دنبال مصادیق "سران تازه به دوران رسیده که نعمت آزادی را درک نکرده‌اند چون دربند نبوده‌اند یا در گوشه‌های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده‌اند" بگردید. فقط اگر روزی روزگاری یک شبکه‌ای مثل بی‌بی‌سی با آگاهی کامل از همه تاریخ معاصری که ما وقت خواندن و مرور کردنش را نداریم و با علم به بی‌حوصلگی ما، برایمان مستند ساخت و از جناب بنی‌صدر نقل قول کرد که  "فرار آقای خامنه‌ای از کرخه کور در زمان جنگ، باعث شکست ایران شد" باور کنید که به شعورمان توهین کرده است!

+ ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٩
comment نظرات ()

احساس امنیت

رمز عبورم را می‌پذیرد و آن را ضعیف ارزیابی می‌کند. آن رایانه فاقد شعور هم اگر تذکر نمی‌داد، خودم می‌دانستم ضریب امنیتی رمز عبورم پایین است. نظر شخصی و مبتنی بر یک تجربه است: خطر این که یک رمزی انتخاب کنم که هر هکر نابلدی بتواند کشفش کند از خطر انتخاب رمزی که بعدا ممکن است فراموشش کنم کمتر است. همه مساله هم به اینجا ختم نمی‌شود. در آرشیو خاطراتم بخشهایی از تاریخ ایران خاک می‌خورد که نمی‌توانم کامل به خاطر بیاورمش. آن زمانها به زحمت می‌شد نوجوان محسوبمان کرد و من هنوز نمی‌توانستم درک کنم که چرا آن کشوری که ایران دستگاههای شنودش را در وزارت خارجه ما کشف کرده بود و به شدت مورد اعتراض ایران بود با پررویی مدعی شده است که ایران یک مساله عادی و رایج را بیش از اندازه بزرگ کرده است. بعدها عاقل‌تر شدیم،‌ دنیادیده‌تر شدیم،‌اطلاعاتمان بیشتر شد و متوجه شدیم که آن پرروها خیلی هم بیراه نمی‌گفتند. در مملکت خودشان هم همین کار را می‌کنند و اصولا همه جای دنیا همین اتفاق می‌افتد. معمولا نیازی هم به توانایی ذهنی یک هکر هوشمند ندارد. اصلا خیلی وقتها ارتباط خاصی به هکرهای بیچاره ندارد. مثلا شاید کافی باشد که چند عدد هندوانه زیر بغل آنهایی که به اشتباه احساس فرهیختگی  می‌کنند قرار داده شود که شما نابغه هستید (همیشه که اخبار کذب تکذیب نمی‌شوند!) و یا همان جماعت را به یک بهانه دیگر گول بزنند که ما از عدم امنیت شما نگرانیم تا خودشان به دست خودشان شرایط را برای دسترسی آسان ایجاد کنند. منظورم این نیست که هشدار گوگل بیراه است، ما که بدون هشدار هم ملتفت موضوع بودیم اما تعجبم از این است که بعضی‌ها تصور می‌کنند مثلا اگر از گوگل کروم استفاده کنند امنیتشان بسیار بیشتر است. از دید من عوام که شرایط امنیتی آنها هیچ فرقی نمی‌کند. البته واضح است که وقتی ناامنی از جانب خود گوگل باشد هشداری در کار نیست. درست است که هیچ ارتباطی به ایکس و دوستانش ندارد اما شاید به این مطلب مرتبط باشد که  اطلاعات بی‌ارزش هم گاهی قابل فروش‌اند و گوگل به زعم ما که اهل تجارت است. زیاده عرضی نیست!

پی‌نوشت: 

1.ایکس هم رمز عبور حساب گوگلی خودش را تغییر داده است. اگر ایمیل‌هایتان بی‌جواب ماند مطمئن نباشید که ایکس یک بلایی سرش آمده است. یک احتمال معقول این است که رمز عبور جدیدش را فراموش کرده باشد! هرچند خودش چنین احتمالی را جدی نگرفته و به دلیل اعتماد به نفس بالایی که دارد از حفظ کردن آن در جایی خارج از حافظه کم ظرفیتش خودداری می‌کند.

2.هرگز فراموش نکنید: اگر چیزی را به زبان آوردید، یا در جایی نوشتید، یا گاهی حتی از خاطر گذراندید دیگر نباید مطمئن باشید که کسی از آن مطلع نخواهد شد.

+ ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٩
comment نظرات ()

مردی که پیک نبود

مسوول مربوطه تلویحا گفت که کسی وظیفه نداره این فرم ما رو از کرج به تهران ببره. سعی کردم دیگه به اعصاب‌خردکن بودنش فکر نکنم، برم فرم رو بگیرم و آماده کنم و خودم شخصا ببرم تهران تحویلش بدم. وارد دفتر مسوول فوق الذکر که شدم یه آقایی رو دیدم که قیافه آدمهای زحمتکش رو داشت، دمپایی پاش بود و یه سری کاغذ دستش بود. لبخند زدم شاید این طوری خستگیش رو فراموش کنه. دیدم بدون اینکه خانم مسوول من رو معرفی کنه من رو شناخت. گفت خسته‌این. موبایلتون رو هم که جا گذاشتین. آشناترها می‌دونن که خوش ندارم زیادی در دسترس باشم و جز در مواقعی که به تشخیص خودم لازم باشه گوشیم همراهم نیست. گفتم جا نذاشتمش،‌خونه‌ است و تماسهای بی‌پاسخم رو چک می‌کنم. با خودم گفتم چه عالی، این یه کارگر زحمتکش معمولی نیست، پیک هستش و چون آخر مثبت‌اندیشی هستم خیال کردم و به عبارت دقیق‌تر توهم زدم که پیک اومده یه سری کاغذ مثل فرم من رو ببره تهران به همون مقصدی که قرار بود فرم من هم بره و بعد خانم مسوول که بسیار مهربون هستن بهشون گفتن که با منم تماس بگیرن تا بیام فرمم رو بدم این جناب پیک با خودش ببرهخیال باطل. البته نه اینکه خیال کنین شیرین عقل شدم‌ها، ‌نه! در واقع به نظر خودم هم عجیب بود اما گفتم  یه بار شانس آوردم دیگه، محال که نیستاز خود راضی. ضمنا فرضیه دیگه‌ای هم مطرح نبود. هنوز چیزی از رویا پردازی من نگذشته بود که اون پیک زحمتکش شروع به پرسیدن احوال جیم کرد که می‌شناسیش یا نه و اگه بله از کی و چطوری و ... تعجب. می‌خواست بدونه آیا جیم نماز می‌خونه و روزه می‌گیره و خیلی چیزهای دیگه. البته امتحانش تکراری بود و من قبلا همین سوالات رو جواب داده بودم . مشکل کوچیکی که وجود داشت این بود که من با فرض پیک بودن و زحمتکش بودن آقای محقق روی مهربون ایکس رو بهش نشون داده بودم و اون بنده خدا انتظار نداشت یهویی لبخندم محو بشه و قیافه کسی رو به خودم بگیره که عجله داره و می‌خواد بره که تا آخر وقت اداری به مقصدش در تهران برسه و ضمنا براش قابل درک نبود که چون اداره متبوع ایشون پرونده بنده رو مفقود کرده یه جورایی در جبهه‌ی دشمن محسوب میشهمنتظر تحقیقاتش که تموم شد و رفت، فرضیه رویایی خودم رو به خانم مسوول که هاج و واج نگاهم می‌کرد گفتم و زمان طولانی خنده بلندش باعث شد شدت مسخرگی اوضاع رو درک کنم.

پی‌نوشت:

1. البته اینجانب اون سوالهای تکراری رو صادقانه، کامل و بسیار جانبدارانه جواب دادم، بخش شفاهی امتحانم هم به همین شکل بود طوری که آقای محقق شک نکرد که جیم مورد تایید ایکس هست. تنها مشکلی که ممکنه وجود داشته باشه اینه که از نظر محقق خود ایکس آدم با‌صلاحیتی نبودافسوس

2. طبق تجربه جدید ایکس هر کسی با هر ظاهری اعم از اینکه بهش بیاد یا نیاد، ممکنه مامور اداره بـــــــــــــــــــــــوق باشهساکت.

+ ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٤
comment نظرات ()

 

تازه از ICU به بخش منتقل شده بود. برای عمل تقریبا 9 ساعت تحت بیهوشی بود و بعد از چند روز هنوز نگران نتیجه عملش بودیم. قبل از ظهر به تلفن همراهش زنگ زدم که وقتی نمی‌توانم ببینمش، اقلا صدایش را بشنوم. از معدود آدمهایی است که به ندرت اجازه می‌دهد کسی متوجه ناراحتی‌اش بشود اما آن روز لحن صدایش یک کوه غصه را به وضوح نشان می‌داد. آرام چند تا از دلایلش را گفت. حتی یکی از آن دلایل هم می‌توانست یک آدم قوی را به زانو دربیاورد. می‌دانستم که نباید مزاحم مریض شد اما طاقت نیاوردم و نزدیک غروب دوباره با آن عزیز تماس گرفتم. زیر و رو شده بود! نیاز به ذکاوت خاصی نداشت که یقین کنم اثری از آن همه غصه باقی نمانده است. در پس زمینه ذهنم به دنبال دلایل احتمالی می‌گشتم که گفت: "راستی جمشیدی امروز اینجا بود". پرسیدم جمشیدی دیگر کیست و پاسخ گرفتم "فرزاد جمشیدی دیگه". تعریف کرد که درگیر بستری کردن بیمار خودش بوده که یکی از بستگان بیماران هم اتاقی دوست من به سراغش رفته، او هم در اتاقی که هیچ کدامشان را نمی شناخته به عیادت یکی یکی شان رفته بود، شماره تلفن‌هایشان را گرفته بود که خبر سلامتی شان را بشنود و شکلاتهایی را که از مشهد آورده بود برای تبرک بینشان تقسیم کرده بود.  تا جایی که متوجه شدم فرمول آن معجزه شگفت انگیز همین کارهای خیلی ساده + یک زبان خوش بود. باور کنید!

***

اگر ناراحتی یا غم و غصه ای توی صورت کسی می دید، حتی پیش آمده بود که نمازش را نمی بست تا یک جوری آن ناراحتی رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند. آن وقت نمازش را می بست می گفت آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد.

آیت الله بهجت را می گویم!

 

+ ; ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
comment نظرات ()

← صفحه بعد